تبلیغات
کانون فرهنگی بهشت_مسجد بزرگ چهارده معصوم(ع)آزادشهر یزد - امر به معروف تو اتوبوس(بد حجابی)-فلسفه قیام عاشورا!
کانون فرهنگی بهشت_مسجد بزرگ چهارده معصوم(ع)آزادشهر یزد
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 فروردین 1391 توسط مسعود | نظرات ()
بسم رب الحسین علیه السلام


از دوستم خداحافظی کردم ، ساک و وسایلم رو برداشتم و سوار اتوبوس شدم.از قم باید میومدم بوشهر...

از کمک راننده پرسیدم حاجی جای من کجاست؟ گفت اون صندلی...

رفتم نشتستم سرجام،چندثانیه بعدمتوجه شدم صندلی جلوی من یک خانومه وکنارش هم شوهرش نشستن.

یک خانوم بد حجاب....!!!

نگاهم رو از رو به رو دزدیدم و یک نگاهی به شوهره کردم دیدم یه سی و چند سالیش هست!

سرم رو انداختم پایین...

تو دو راهی امر به معروف کردن و نکردن گیر کردم.شرایط نشون میداد امر به معروفم بی اثره،

سرمو انداختم پایین.کمی گذشت.گردنم درد گرفت ، به خودم گفتم یعنی 17ساعت میخوای

سرت پایین باشه؟!؟!؟! تو ماشین هم که خوابت نمیبره.پس چیکار کنم؟!؟!

آهان! یه فکر بکر! کلاهی که داشتمو برادشتم گذاشتم رو صندلی جلویی!

آخیش!کلاه جلو دیدمو گرفت و دیگه موهای خانومه رو نمیدیدم.الحمد لله...

چند دقیقه ای گذشت و ما هم چشمون رو به گذر جاده دوخته بودیم.در همین حال حس کردم تو زاویه دیدم

یه عالمه مو میبینم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نهههههههه هههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا حالا شنیده بودم اما از نزدیک ندیده بودم!خدااااا!!!!!!!!!!!!!! باورم نمیشه!!!!!!!!!

خانومه رو سریش رو کامل در آورده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !ماه محرم!!!!!!!!!!!

دیگه جای تعلل نبود. زدم رو شونه مرده که جلوم بود گفتم حاجی به خانومت بگو روسریشو سرش کنه!!!

یه نگاهی به من کرد بعد به خانومه گفت میگه رو سریتو سرت کن!اونم سریع جمع کرد بساطشو...

کلاه رو دوباره گذاشتم بالا.ولی نه،انگار خانومه لج کرده بود.ظاهرا قضیه کلاه رو فهمیده بود!

اون قدر سرشون تکون داد تا کلاه افتاد.پیش خودم گفتم هنوز منو نشناختی،کلاه رو گذاشتم بالا با دست

محکم گرفتمش!!گفتم حالا تا دلت میخواد تکون بخور....

تو همین احوالات بودیم که اتوبوس برای شام توقف کرد.رفتیم پایین.

یه گوشه وایسادم واسه خودم که یه بنده خدایی اومد کنارم گفت چرا در اتوبوس رو بستن،بیرون سرده

بریم تو.... ، گفتم باز میکنن الان ، خلاصه کنم،سر صحبت باز شد ، کمی آشناش شدیم و منم خودمو معرفی

کردم و مشغول صحبت شدیم،از قضا وقتی میخواستیم بریم سر جاهامون بشینیم این بردار جدیدمون

گفت،حاجی بیا پیش من بشین من صندلی بغلیم خالیه!!!!!!از تنهایی بدم میاد....

تو دل خودم گفتم: خدا یا شکرت....! از شر اون زنه "گناهکاره موجب گناه" خلاصمون کردی....

الحمد لله الحمد لله الحمد لله

***

امام حسین علیه السلام در وصیت نامه و سخنرانی خویش فرمودند:
می خواهم امر به معروف و نهی از منكر كنم و طبق سیره و روش جدم و پدرم علی بن ابی طالب رفتار كنم...

و نیز فرمودند:
خدایا! همانا تو می دانی که آنچه از ما سر زد به خاطر دنیانبودبلكه هدف مااین بودكه نشانه های دینت را به
جای خود برگردانیم و سرزمین تو را اصلاح كنیم...
(تحف العقول , ص 416-417)

****

قسمتی اززیارت ناحیه مقدسه(سوگواره حجة بن الحسن-عج-بر جد بزرگوارش حسین بن علی-علیه السلام-) :

سلام بر آن بدن های چاک چاک و آغشته به خون...
سلام بر آن لب های خشکیده...
سلام بر آن اعضای تکه تکه شده...
سلام بر آن سرهای بالای نیزه رفته...
سلام بر آن کشته شده ی مظلوم...
سلام بر آن نوگل شیرخوار....
سلام بر آن گونه ی خاک آلود...

*****
شرمنده طولانی شد

التماس دعا

http://www.harimeyas1.blogfa.com/

وبلاگ حمید یک طلبه



مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.